خرید بک لینک
ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیرایی گر رفت زر و کیسه در کان زریم آخر ای طعنه زنان بر ما بگشاده زبان بر ما باری ز شما خامان ما مستتریم آخر لولی که زرش نبود مال پدرش نبود دزدی نکند گوید پس ما چه خوریم آخر ما لولی و شنگولی بی مکسب و مشغولی جز مال مسلمانان مال کی بریم آخر زنبیل اگر بردیم خرماش درآگندیم وز نیل اگر خوردیم هم نیشکریم آخر گر شحنه بگیردمان آرد به چه و زندان بر چاه زنخدانش آبی بچریم آخر چاهش خوش و زندانش وان ساقی و مستانش وان گفتن بی سیمان که سیمبریم آخر می گوید جان با تن کای تن خمش و تن زن لب بند و بصر بگشا صاحب نظریم آخر 1027 یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر در قلعه بی خویشی بگریز هلا زوتر تا کی ز شب زنگی بر عقل بود تنگی شاهنشه صبح آمد زد بر سر او خنجر گاو سیه شب را قربان سحر کردند موذن پی این گوید کالله هو الاکبر آورد برون گردون از زیر لگن شمعی کز خجلت نور او بر چرخ نماند اختر خورشید گر از اول بیمارصفت باشد هم از دل خود گردد در هر نفسی خوشتر ای چشم که پردردی در سایه او بنشین زنهار در این حالت در چهره او بنگر آن واعظ روشن دل کو ذره به رقص آرد بس نور که بفشاند او از سر این منبر شاباش زهی نوری بر کوری هر کوری زان پس که بر آرد سر کور وی نپوشاند شمس الحق تبریزی در آینه صافت گر غیر خدا بینم باشم بتر از کافر 1028 ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر ابلیس ز لطف تو اومید نمی برد هر دم ز تو می تابد در وی املی دیگر فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفته بر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر خورشید وصال تو روزی به جمل آید در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر تا چند غزل ها را در صورت و حرف آری بی صورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر 1029 جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر من نیک سبک گشتم آن رطل گران زوتر از باده بسی ساغر فربه کن هر لاغر هر چند سبک دستی ای دست از آن زوتر ای بر در و بام تو از لذت جام تو جان ها به صبوح آیند من از همگان زوتر سودای تو می آرد زان می که نه قی آرد از سینه به چشم آید از نور عیان زوتر 1030 نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر بالله که چنین منگر بالله که چنان منگر هر چند که زهر از تو کانیست شکرها را زان رو که چنین نوری زان رنگ چنان انور نوری که نیارم گفت در پای تو می افتد معنیش که درویشا در ما بنگر خوشتر در من که توم بنگر خودبین شو و همچین شو ای نور ز سر تا پا از پای مگو وز سر چون در بصر خلقی گویی تو پر از زرقی ای آنک تو هم غرقی در خون دل من تر

برچسب: نویسنده: mehrnosh تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

ز طرب چون طربون شد خرد از باده زبون شد گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد مه و خورشید نظر شد که از او خاک چو زر شد به کرم بحر گهر شد به روش باد صبا شد چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدش نظر عشق گزیدش همه حاجات روا شد به سفر چون مه گردون به شب چارده پر شد به نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد چو زمین بود فلک شد همگی حسن و نمک شد بشری بود ملک شد مگسی بود هما شد 764 مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند مکن اسرار نهانی که وی اسرار بداند همه را از تو چو خاشاک بر آن آب براند که همه شیوه می را دل خمار بداند کف او خار نشاند کف او گل شکفاند همه گل های نهانی ز دل خار بداند تو به هر روز به تدریج یکی چیز بدانی تو برو چاکر او شو که به یک بار بداند چو اسیری به گه حکم به اقرار و گواهی تن صوفی به گواهی دل اقرار بداند 765 هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند هله خاموش که بی گفت از این می همگان را بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند 766 خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد در مرگ برخورنده ابدا فرازگردد چو نظر کنی به بالا سوی آسمان اعلا دو هزار در ز رحمت ز بهشت باز گردد چو فتاد سایه تو سوی مفسدان مجرم همه جرم های ایشان چله و نماز گردد چو رکاب مصطفایی سوی عفو روی آرد دو هزار بولهب هم خوش و پرنیاز گردد چو دو دست همچو بحرت به کرم گهرفشان شد رخ چون زرم زر آرد که به گرد گاز گردد کف تست کیمیایی لب بحر کبریایی چه عجب که نیم حبه ز کفت رکاز گردد دو هزار جان و دیده ز فزع عنان کشیده چو صلای وصل آید گه ترک تاز گردد همه زهر دین و دنیا ز تو شهد و نوش آمد غم و درد سینه سوزان ز تو دلنواز گردد همه دامن تو گیرد دل و این قدر نداند که به گرد شیر آهو به صد احتراز گردد در وصل چون ببستی و به لامکان نشستی ز کجا رسد گشایش چو دری فراز گردد خمش و سخن رها کن جز اله را تو لا کن به فنا چو ساز گیری همه کارساز گردد 767 صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد ز صبا همی رسیدم خبری که می پزیدم ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد به رخان چون زر من به بر چو سیم خامت به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد هله ساقیا سبکتر ز درون ببند آن در تو بگو به هر کی آید که سر شما ندارد همه عمر این چنین دم نبدست شاد و خرم به حق وفای یاری که دلش وفا ندارد

برچسب: نویسنده: mehrnosh تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 13:49

صفحه بندی